خانه دوست...آمدم نبودی، اما مهربانیت جان داده بود به خانه ات

خرید بک لینک

خانه دوست...آمدم نبودی، اما مهربانیت جان داده بود به خانه ات

و چقدر مردم این خانه مهربان بودند و نجیب و اصیل...و چه مهربانی در وجودشان ریشه نهاده بود؛ دل دردشان بزرگ بود، اما به گمانم دلشان بزرگتر... خدای مهربان محکم در بغل خود بگیرد آن ها را، میگیرد، میدانم ... و امشب به این فکر کردم که چقدر دیر رسیدم من...چقدر دیر رسیدم من و چرا آن بهمن مهربانی را از دست دادم...چرا مهربانی های بهمن وار را از دست که می دهم دلتنگ باقی میمانم؟! راستش را بگویم همیشه در دلم میماند که چرا در آن شب زمستانی با شما در کنارشان نبودم...شاید اگرها گاهی آدمی را ول نمی کند... این را به تو می گویم که دوست دلمی...که اهل دلمی... میخواستم بدانی دل من امشب اسیر مهربانی اهالی آن خانه شد...جنس محبتشان اصیل بود، عمیق بود، مهربانیشان ریشه در نابی داشت...نمیدانم شاید ریشه در جایی داشت که من نمیشناسمش... این ها را که برایت مینویسم اشک در چشمانم نقش بسته و روی گونه ام سوار است.... میدانی من اشک هایم را چقدررر دوست دارم...دلم میخواست یکی بداند که امشب جلوی خانه استاد رشیدی وقتی خواستیم داخل شویم دلم تیر کشید...دلم
پر کشید... به گانم دلم برای مهربانی پر کشیده از آن خانه و درک نشده برای خودش تیر کشید...دلم برای مهربانی تنگ می شود زهرا، زهرا تو میدانی ما چرا دلتنگ بدنیا می آئیم و چرا یک عمر دلتنگ باقی میمانیم؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ساعت 12:39 توسط باران |


ت ن د ی س ع ش ق...

ما را در سایت ت ن د ی س ع ش ق دنبال می‌کنید

برچسب: دوستآمدم,مهربانیت, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 19:58

صفحه بندی